X
تبلیغات
زولا
اگر باران ببارد...
 
 
هفت سین امسال...

  

دوباره پای سفره هفت سین نشسته ام... آیینه و شمعدان بر سر سفره است و قرآن ... سفره ام به ظاهر خالی است..  

اما.... 

اما امسال بر سر سفره ام.... سینه ایی سوخته  می بینم... و درب سوخته..و مسمار سوخته...و دل سوخته... و چادر سوخته.... 

دو سین دیگر را تو بگذار بر سر سفره هفت سین امسال 

 

 

 

 

 



نویسنده : ضحی
تاریخ : دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391



عطرت همه جا پیچیده ای تن بی سر...مثل شیشه ی عطری که سرش گم شده باشد.





خطبه ی امام در صبح عاشورا


ابن عساکر با سند خود از مردی همدانی نقل می کند که گفت: در صبح همان روز که امام به شهادت رسید، ما را خطاب کرد و  حمد و ثنای خداوند به جای آورد و فرمود: ای بندگان خدا! تقوای خدا پیشه سازید و از دنیا بر حذر باشید که اگر دنیا برای کسی می ماند و یا اگر کسی در دنیا می ماند، پیامبران شایسته تر بودند که بمانند و آنان ، بیش از همه  سزاوار خشنودی  خدا و بیش از همه ، به قضای خدا خرسندند، جز این که خدای متعال، دنیا را برای بلا و اهل آن را برای فنا آفرید، پس تازه ی دنیا ، کهنه و آسودگی دنیا، نابود و شادمانی دنیا ، اندوهیگین می شود و سرای آخرت ، فرا می رسد و خانه از دست می رود؛ توشه بر گیرید که بهترین توشه تقواست؛ پس تقوای خدا پیشه سازید که امید است رستگار شوید.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




گروپ،گروپ....گروپ،گروپ... این صدای تپش قلب من است؟؟؟!!! .... نه ... نه .... دوباره گوش کن...دوباره........حسین،حسین...حسین،حسین...آری..آری .. این صدای تپش قلب من است..






ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



بعضی وقتا،دلم برا بچگیام خیلی تنگ میشه . روزهایی که پر از صفا و سادگی و یکرنگی بود.....

بارون که میاد یاد روزهایی می افتم که با خواهرا و برادرا  بعدِ بارون از  باغچه ی حیاط خونه  گِل ور میداشتیم و باهاش اسباب بازی های جور واجر درست می کردیم ....

یادم نمیره وقتی دزدکی شیرنی هایی رو که مامان از دست ما تو ی هفت تا سوراخ قایم کرده بود  رو ور میداشتیم و حالا نخور کی بخور .... وقتی هم که ماما ن میفهمید دنبال یه جاساز دیگه میگشت ،غافل از این که...

یادم نمیره عصر ها به جای درس خوندن  می رفتیم تو کوچه و با بچه محلها بازی می کردیم و روز بعد دیکته میشدیم-8- و بعدش ما بودیم و اخم و تخ های مامان و دست های نوازشگر بابا ....

یادم نمیره همکلاسی هایی رو که هر از چند گاهی وقتی دعوامون میشد انگشت کوچیکه ی دستمون رو به هم قلاب می کردیم و می گفتیم: قهر  ، قهر ، قهر تا روز قیامت . اما دو دقیقه بعد با لب خندون خوراکی هامون رو به هم تعارف می کردیم.... یادش بخیر ...   از اون روزها سالهاست که گذشته. بچه ها بزرگ شدن.. بزرگها پیر ، پیر ها هم ...خدا رحمتشون کنه...

آره اینه رسم دنیا. به قول شاعر :

نداند به جز ذات پروردگار

                                        که فردا چه بازی کند روزگار

دیر یا زود باید بار سفر بست و رفت. ما تَسبِقُ مِن اُمة اَجَلِها وَ ما یَستَئخِرون "هیچ قومی را اجل مقدم و موخر نخواهد شد"

زوال دنیا رو دارم حس می کنم.. چشم به هم زدیم دوران کودکی و نوجوونی گذشت.. خیلی هایی رو که دوست داشتیم الان زیر خروارها خاک خوابیدن... و یه روز نوبت به ما می رسه  ... زیر تابوتمونو میگیرن و.... بلند بگو لا الله الا الله ... به حرمت و شرف لا الله الا الله ... چیه ترسیدی؟... آره ترس داره.. وقتی همه میرن و تو باید جواب پس بدی  ... من ربک... من امامک... حساب کتابت تازه شروع میشه.  خوش به حال اونهایی که تو دنیا از خودشون حساب کشیدن.. توی توشه ات چیزی داری که به دردت بخوره؟؟؟ خونه... ماشین...پول... ویلا .. نه اینا به درد نمی خوره ... ببین تا حالا دست افتاده ها رو گرفتی؟... ... مواظب نمازت بودی... امام زمانت رو کمک کردی یا با گناه بیشتر خون به دلش کردی؟....اصلا برای رضای خدا  چی کار کردی؟ ... آها .. ...اشک ... برای امام حسین گریه کردی.... ببین توی توشه ات اشک بر امام حسین داری ... اگه داری پس خوش به حالت.. چون ارباب حواتو داره  ...

بخشودگی اهل گنه در صف محشر 

وابسته به یک گردش چشمان حسین است

خوش به حال اونهایی که بوی حسین گرفتن.. خوش به حال اونهایی که هیئت و تکیه شده خونه ی دومشون .. خوش به حال اونهایی که وقتی اسم حسین رو میشنون  چشمهاشون خیسِ اشک میشه .. خوش به حالشون... 

آقا.... به ما هم گاهی ،نگاهی، ....به خدا جای دوری نمیره


ارباب با وفا منو دعا کن

            از عرش خدا منو صدا کن 

                            ارباب با وفا تنهام نذاری 

                                         یادت نره چه نوکری داری

                                                       من گر چه گنه کارم و پستم 

                                                           ارباب با وفا عبد تو هستم




ای خدا ما را کربلایی کن 


                                بعد از آن با ما هر چه خواهی کن


                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نمیدانم چرا هر بار باران می بارد عاشقتر می شوم..نمیدانم باران چه نسبتی دارد با غمی که در جانم ریخته ای....


آقا جان تسلیت...



نویسنده : ضحی
تاریخ : دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1391
دل شکسته

دلم گرفته است .

                دلم شکسته است .

وجودم سرشار از دلتنگی ست . از استشمام هوای مسموم این شهر نفسم میگیرد .

خدایا ...خدایا...دلم هوای تازه میخواهد . 


هوای حسین 

       هوای حرم 

                   هوای شب جمعه زدبه سرم



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





آقا!!!!


 دلمون پکید تو این شهر .شما اگه دلتون برا ما تنگ نمیشه ما از دوری تون شب و روز نداریم.


 تو رو خدا یه فکری به حال این دل تنگ ما بکنید. 


بابا امام رئوفی گفتن ، امام رضایی گفتن،  یه دعوت نامه ای ، چیزی ... به خدا جای دوری نمیره

 

 آقا زود بفرستین  ها ..منتظرم...


من و یک دل هوایی 

حاصل یه آشنایی

ممنونم ازت خدایا 

که شدم امام رضایی








نویسنده : ضحی
تاریخ : شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391
تا کور شود هر آن که نتوانتد دید

میگفتن: مردم از این همه تحریم خسته شدن . گرونی داره بیداد میکنه . مطمئن باشید کسی که کمرش زیر بار این همه گرونی خم شده دیگه استقبال از ولایت فقیه حالیش نمیشه . اگه روز ورود رهبر ،یکی اون ورا پیداش شد من اسمم رو عوض میکنم.

سفر آقا به بجنورد تموم شد . احست و صد بارک الله به مردم بجنورد که بازم ثابت کردن که 


ما اهل کوفه نیستیم      علی تنهــــــــــا بماند.

 

حالا باید به اون بنده خدا بگیم بالاخره اسمت رو چی میخوای بذاری؟؟؟





نویسنده : ضحی
تاریخ : شنبه 29 مهر‌ماه سال 1391
و اینک شوکران

و اینک شوکران


 همسنگرها سلام 

چند وقته که شروع کردم به خوندن خاطرات شهدا از زبان همسرشون .قبلا کتاب های نیمه پنهان ماه رو خونده بودم والان شروع کردم به خوندن کتاب های و اینک شوکران. به نظرم شهدایی که توی جنگ جنگیدند و سختی های جنگ رو تحمل کردن و بعد شیمیایی شدند و سالها زجر کشیدند و عمرشون توی بیمارستان ها گذشت امتحانشون خیلی از شهدایی که در معرکه جنگ شهید شدند سخت تر بوده .  واقعا درد و رنج اونها رو کسی میفهمه که خودش ذره ای از این درد  رو کشیده باشه . 

اونها امتحانی پس دادن که شاید اگر برای من و تو اتفاق میافتاد درجا میزدیم ..زندگی نامه ی هر کدومشون رو که می خوندم دنبال این میگشتم که آیا توی بیمارستان ها و موقع بیماری به درگاه خدا شکوه و شکایت کردن؟اما ... نه تنها شکوه نکرده بودند که شاکر هم بودند.

یه جمله قشنگ از شهید طالبی خوندم که دوست دارم برای شما بنویسم :

کاری که برای خدا باشه گفتن نداره و کاری هم که برای خدا نباشه ارزش گفتن نداره



حکمت . قسمت. دعوت.


  برای رفتن مردد بودم. حتی تا روز آخر که زنگ زدند و ساعت رفتن را اطلاع دادند. اما همه چیز خودش جور شده بود . استخاره کردم ، یقین کردم باید بروم .

وقتی فهمیدم  تمام اتوبوس جز دو نفر سرپرست ،همه غیر مذهب ما هستند که از شهر خارج شده بودیم. حالا باید به آنها  چه میگفتم . کسانی که به اجبار و به خاطر نمره درس آمادگی دفاعی راهی این سفر شده بودند. من روحانی کاروانی شدم که توی هیچ چیز با هم اشتراک نداشتیم. برنامه ریزی ها یم  به هم خورد . 

نمی دانستم حکمت آمدنم چه بود . میانشان احساس غربت می کردم و غربت اهل بیت خصوصا امام زمان را با تمام وجود حس کردم .

روز بعد سوالات اعتقادیشان شروع شد . پای درس استاد چیزی را که یاد گرفته بودم گفتم. شکر خدا دستمان پر بود.

گفته بودند از شهدا برایشان بگوییم ،اما چگونه میشد گفت؟؟ چه میشد گفت؟!

کسانی که فکر می کردند سر قبور شهدا رفتن شرک است . به سر و سینه زدن و گریه کردن برای شهدا و به قول خودشان اموات درست نیست .  

کسانی که  فریاد و «عجل فرجهم» های ما میان فریاد  و «صحبه وسلم »هایشان گم میشد .

توسل کردیم به شهدا به ارباب بی کفن به مولای غریب و ...

ما را به برنامه ای بردند که بعضی چیزها را تغییر داد و وقتی از شهدا برایشان گفتم حداقل گوشه چشم بعضی هایشان تر شد و همین برای من کافی بود. 

روز آخرگفتم دست هایشان را به هم دهند و من هم دستشان را گرفتم. گفتم برای هم دعا کنید. دلم برایشان می سوخت در مرداب جهل دست و پا می زدند و خودشان  بی خبر بودند. برایشان از درگاه خدا هدایت و عاقبت به خیری خواستم .


خدا آخر و عاقبت همه ی ما را ختم به خیر کند.




دلم از پونه ها سیر است آقا


تمام باغ دلگیر است آقا


کسی فانوس گلها را شکسته است


نمیایی مگر دیر است آقا





جذبه نگاه!


تا به حال شده یکی رو برای اولین بار ببینی و احساس کنی سالهاست میشناسیش؟؟!!

هویزه بودم برای شهید علم الهدی فاتحه خوندم و یه فاتحه دسته جمعی برای همه ی شهدایی که اونجا خوابیده بودن.

کنار دو شهید گمنامی که اونجا به خاک سپرده بودن نشستم.آفتاب سوزان بود و زمین داغ . عجیب بود که کنار شهدا احساس گرما نمیکردم درعوض روح روان و فکرمون آروم بود ، آرومِ آروم.

نگاهم روی تصویر تک تکِ  شهدای هویزه در حال گردش بود که روی یه تصویر ثابت موند.

به چشمهام خیره شده بود ... . حس عجیبی داشتم .انگار مسحور چشماش شده بودم ناخودآگاه رفتم و کنارش نشستم .انگار سالها بود که میشناسمش. یک آن به خودم اومدم و توی دلم گفتم ایجا اولویت با شهدای گمنامه که کسی رو ندارن . من و یکی مثل من ، باید برن و جای مادر و خواهرش کنارش بشینن و باهاش حرف بزنن .و گرنه این شهید بالاخره یه خونواده داره که بیان بهش سر بزنن پا شدم و کنار شهدای گمنام نشستم .اما دوباره نگاهم به نگاهش گره خورد. چه  نگاه گیرایی داشت .مثل آهن ربا منو به سمت خودش میکشید .دوباره بی اختیار رفتم و کنارش نشستم  تا وقتی که صدا زدند:کاروان .... سوار اتوبوسها بشن .

به سختی ازش جدا شدم چند باری برگشتم و نگاهش کردم انگار اون هم با نگاهش داشت بدرقه ام میکرد.

تصمیم گرفتم در باره اش تحقیق کنم و ازش بیشتر بدونم . الان که دارم اینا رو برای شما مینویسم هنوز نگاه نافذش جلوی چشامه ....اگه بدونید چه نگاهی داشت!

 




یادتان هست


       در کتابها می خواندیم آن مرد در باران آمد؟!



غافل از این که تا آن مرد نیاید  باران نمی بارد.

 

 



نویسنده : ضحی
تاریخ : چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391