X
تبلیغات
رایتل
اگر باران ببارد...
 
 
هدیه روز پدر

پاورچین،پاورچین خودش را به اتاق پدر رساند. از توی اتاق به بیرون سرک کشید . پدر به پشتی تکیه زده بود و با صدای بلند به شیرین زبانی های دختر نازدانه اش میخندید...

لبخندی گوشه ی لب پسر نشست. در را آرام بست . بعد از گذشت چند دقیقه با احتیاط در را باز کرد و از اتاق خارج شد و با لبخندی فاتحانه به خواهرش فهماند که ماموریت انجام شده است...

انتخابشان را کرده بودند، دو انتخاب متفاوت... باید تا فردا به توافق میرسیدند و یکی را می خریدند.

نمی دانست چگونه به خواهر  پنج ساله اش بفهماند که آن جورابی که انتخاب کرده زنانه است...

جورابی که بالایش گل داشت ، رنگش صورتی بود با راه راه های سفید!!!!!

وقتی تصور میکرد پدر جوراب مورد علاقه خواهرش را پوشیده از خنده منفجر میشد.

بالاخره بعد از کلی مشاجره قرار شد یک جوراب خاکستری مردانه بخرند..

باید به فروشگاه سرِ خیابان میرفتند. از کنار مغازه عباس آقا که میگذشتند ، پسر همسایه را دیدند که بستنی چوبی به دست دارد و با ولع به آن لیس میزند...

خواهر کوچکتر پایش را در یک کفش کرد که: منم بستنی میخوام!!! هر چه برادر در گوشش خواند که این پول را باید برای خرید هدیه ی پدر خرج کنیم ، به خرجش نرفت که نرفت..

غیرتش به جوش آمد وقتی خواهرش گفت: "اگه الان بابا اینجا بود از اون بستنی بزرگا برام میخرید..."

یازده سالش میشد، مردی شده بود برای خودش. باید دست به جیب میشد، دست خواهرش را گرفت و رفت توی مغازه عباس آقا و....

روز بعد نامه ایی به پدر نوشت و ضمن اعتراف به دستبرد زدن به کیف پول او نوشته بود که: بابا جون به حسابتون چار هزار تومن اضافه شد، عباس آقا گفته تا فردا باید تصفیه حساب کنیین، وگرنه دیگه بهتون نسیه نمیده...


بابا جون دوست دارم

راستی روزت مبارک



نویسنده : ضحی
تاریخ : دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1392