X
تبلیغات
زولا
اگر باران ببارد...
 
 
و اینک شوکران

و اینک شوکران


 همسنگرها سلام 

چند وقته که شروع کردم به خوندن خاطرات شهدا از زبان همسرشون .قبلا کتاب های نیمه پنهان ماه رو خونده بودم والان شروع کردم به خوندن کتاب های و اینک شوکران. به نظرم شهدایی که توی جنگ جنگیدند و سختی های جنگ رو تحمل کردن و بعد شیمیایی شدند و سالها زجر کشیدند و عمرشون توی بیمارستان ها گذشت امتحانشون خیلی از شهدایی که در معرکه جنگ شهید شدند سخت تر بوده .  واقعا درد و رنج اونها رو کسی میفهمه که خودش ذره ای از این درد  رو کشیده باشه . 

اونها امتحانی پس دادن که شاید اگر برای من و تو اتفاق میافتاد درجا میزدیم ..زندگی نامه ی هر کدومشون رو که می خوندم دنبال این میگشتم که آیا توی بیمارستان ها و موقع بیماری به درگاه خدا شکوه و شکایت کردن؟اما ... نه تنها شکوه نکرده بودند که شاکر هم بودند.

یه جمله قشنگ از شهید طالبی خوندم که دوست دارم برای شما بنویسم :

کاری که برای خدا باشه گفتن نداره و کاری هم که برای خدا نباشه ارزش گفتن نداره



حکمت . قسمت. دعوت.


  برای رفتن مردد بودم. حتی تا روز آخر که زنگ زدند و ساعت رفتن را اطلاع دادند. اما همه چیز خودش جور شده بود . استخاره کردم ، یقین کردم باید بروم .

وقتی فهمیدم  تمام اتوبوس جز دو نفر سرپرست ،همه غیر مذهب ما هستند که از شهر خارج شده بودیم. حالا باید به آنها  چه میگفتم . کسانی که به اجبار و به خاطر نمره درس آمادگی دفاعی راهی این سفر شده بودند. من روحانی کاروانی شدم که توی هیچ چیز با هم اشتراک نداشتیم. برنامه ریزی ها یم  به هم خورد . 

نمی دانستم حکمت آمدنم چه بود . میانشان احساس غربت می کردم و غربت اهل بیت خصوصا امام زمان را با تمام وجود حس کردم .

روز بعد سوالات اعتقادیشان شروع شد . پای درس استاد چیزی را که یاد گرفته بودم گفتم. شکر خدا دستمان پر بود.

گفته بودند از شهدا برایشان بگوییم ،اما چگونه میشد گفت؟؟ چه میشد گفت؟!

کسانی که فکر می کردند سر قبور شهدا رفتن شرک است . به سر و سینه زدن و گریه کردن برای شهدا و به قول خودشان اموات درست نیست .  

کسانی که  فریاد و «عجل فرجهم» های ما میان فریاد  و «صحبه وسلم »هایشان گم میشد .

توسل کردیم به شهدا به ارباب بی کفن به مولای غریب و ...

ما را به برنامه ای بردند که بعضی چیزها را تغییر داد و وقتی از شهدا برایشان گفتم حداقل گوشه چشم بعضی هایشان تر شد و همین برای من کافی بود. 

روز آخرگفتم دست هایشان را به هم دهند و من هم دستشان را گرفتم. گفتم برای هم دعا کنید. دلم برایشان می سوخت در مرداب جهل دست و پا می زدند و خودشان  بی خبر بودند. برایشان از درگاه خدا هدایت و عاقبت به خیری خواستم .


خدا آخر و عاقبت همه ی ما را ختم به خیر کند.




دلم از پونه ها سیر است آقا


تمام باغ دلگیر است آقا


کسی فانوس گلها را شکسته است


نمیایی مگر دیر است آقا





جذبه نگاه!


تا به حال شده یکی رو برای اولین بار ببینی و احساس کنی سالهاست میشناسیش؟؟!!

هویزه بودم برای شهید علم الهدی فاتحه خوندم و یه فاتحه دسته جمعی برای همه ی شهدایی که اونجا خوابیده بودن.

کنار دو شهید گمنامی که اونجا به خاک سپرده بودن نشستم.آفتاب سوزان بود و زمین داغ . عجیب بود که کنار شهدا احساس گرما نمیکردم درعوض روح روان و فکرمون آروم بود ، آرومِ آروم.

نگاهم روی تصویر تک تکِ  شهدای هویزه در حال گردش بود که روی یه تصویر ثابت موند.

به چشمهام خیره شده بود ... . حس عجیبی داشتم .انگار مسحور چشماش شده بودم ناخودآگاه رفتم و کنارش نشستم .انگار سالها بود که میشناسمش. یک آن به خودم اومدم و توی دلم گفتم ایجا اولویت با شهدای گمنامه که کسی رو ندارن . من و یکی مثل من ، باید برن و جای مادر و خواهرش کنارش بشینن و باهاش حرف بزنن .و گرنه این شهید بالاخره یه خونواده داره که بیان بهش سر بزنن پا شدم و کنار شهدای گمنام نشستم .اما دوباره نگاهم به نگاهش گره خورد. چه  نگاه گیرایی داشت .مثل آهن ربا منو به سمت خودش میکشید .دوباره بی اختیار رفتم و کنارش نشستم  تا وقتی که صدا زدند:کاروان .... سوار اتوبوسها بشن .

به سختی ازش جدا شدم چند باری برگشتم و نگاهش کردم انگار اون هم با نگاهش داشت بدرقه ام میکرد.

تصمیم گرفتم در باره اش تحقیق کنم و ازش بیشتر بدونم . الان که دارم اینا رو برای شما مینویسم هنوز نگاه نافذش جلوی چشامه ....اگه بدونید چه نگاهی داشت!

 




یادتان هست


       در کتابها می خواندیم آن مرد در باران آمد؟!



غافل از این که تا آن مرد نیاید  باران نمی بارد.

 

 



نویسنده : ضحی
تاریخ : چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391